مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

115

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اكنون برخيز و حجله بياراى و خانه را چنان فرش كن كه در شب عروسى بوده . ستّ الحسن ، كنيزكان را بر اين كار بفرمود . آنگاه وزير ، ورقهء را كه صورت اثاثيهء خانه بر آن نوشته بود ، گرفته ، فرمود كه هر چيز را به مكان خود بگذارند . بدانسان كه اگر كسى ببيند ، آن شب را با شب عروسى فرق نكند . پس از آن وزير ، ستّ الحسن را گفت كه : خويشتن را آرايش داده ، بحجله اندر شو . و با او گفت : چون پسر عمّت نزد تو آيد ، با او بگو كه در آب خانه دير كردى . پس از آن تا بامدادان با او حديث كن . پس از آن ، شمس الدين ، حسن بدر الدين را از صندوق بدر آورده ، بند ازو برداشته ، جامهاى او بركند و پيراهنى بلند كه در هنگام خواب مىپوشيد ، بپوشانيد و با همهء اين كارها بدر الدين در خواب بود . پس از آن از خواب بيدار گشت و خويشتن را در دهليزى يافت ، روشن . با خود گفت : يا رب ، اين خواب است يا بيداريست ؟ آنگاه برخاسته ، نرم‌نرم ميرفت تا بدر ديگر رسيد و خود را در خانهء ديد كه شب عروسى در آنجا بود . و نظرش بحجلهء كه سرير در آن حجره بود ، بيفتاد و دستار خود برفراز سرير بديد و ردائى را كه بدرهء زر در ميان او بود ، در كنار بالين يافت . گاهى پاى ، پيش و گاهى پس مينهاد و با خود ميگفت : آيا خواب مىبينم يا بيدارم ؟ كه من اكنون در صندوق بودم . القصّه ، حسن بدر الدين در غايت تعجب ايستاده ، حيران بود . كه ستّ الحسن ، گوشهء پرده برداشته ، با او گفت : چرا نمىآئى و از بهر چه در آبخانه دير كردى ؟ چون بدر الدين ، سخن او بشنيد و او را بديد ، بخنديد و آهسته‌آهسته پيش رفت و در قضيهء خود حيران بود . ستّ الحسن گفت : از بهر چه حيرانى ؟ تو در آغاز شب بدينسان نبودى . بدر الدين بخنديد و گفت : بيش از ده سال است كه من از تو غايب بودم . ستّ الحسن گفت : اين سخنان چيست ؟ نام خدا بگرد خويشتن بدم . تو بآبخانه رفتى . بدر الدين گفت : راست ميگوئى . و لكن چون من از نزد تو بيرون شدم ، در آبخانه ، خواب به من غلبه كرده ، در خواب ديدم كه در شهر دمشق ، طبّاخم . گويا كودكى از اكابرزادگان با خادمكى بدكان من درآمدند و مرا با او چنين و چنان در ميان رفت . آنگاه حسن بدر الدين دست بر جبين